در روز جاری رفتم استخر یادم رفت عینک شنا رو ببرم.
عینک قرض نمیدادند خواست بخرم ۶۰۰ هزار تومن بود. خیلی پول بود.
خلاصه یه کم شنا پا دوچرخه بی مزه رفتم تو قسمت آب درمانی رفتم. روم نمی شد به اونهایی که راه میرفتند توی آب و نیاز به عینک نداشتند بگم به من عینک بدهید.
بچه های شیطون هم بودند تو دلم به شوخی گفتم یکی از اینها بزنم عینکشون رو بگیرم. آخه تو کرال پشت یکیشون همش آب میرخت رو صورتم.
خلاصه آخراش یکی که باهام آشنا بود گفت تو چرا عینک نداری. یه عینک اضافه داشت به من داد و من با چه خوشحالی چند دور کلار سینه رفتم.
نیاز خیلی تلخه وقتی یه چیزی احتیاج داری اما روت نمیشه از کسی بخواهی خیلی سخت است.
یا رب منما به غیر خود محتاجم
از صبر و قناعتم ببخشا تاجم
آن تاج شهی رشک حسودانش نیست
آزاد ز هر بار چو سرو و کاجم
برچسب:
نویسنده: کاوه رادمنش