دیروز به دیدن پدر و مادر خوبم رفتم گفتم دختر فلانی چه جوریه.
مادرم گفت وای من! میخواهی برای پسرت بگیری. تو را به خدا تو برای پسرت زن نگیر.
با شیطنت که در کودکی سراغ داشتم با هم دست به یکی کردند سر به سرم گذاشتند.
پدر گفت: یادت هست بچه که بود تو مدرسه چه دوستانی برای خودش انتخاب می کرد.
مادرم گفت: آره از اول کج سلیقه بود یه دوستش چه قدر بد گل و پررو بود. واقعا مادر جون از کجا پیدا می کردی.
اسم دوستام رو یکی یکی از بر بودند می گفتند و می خندیدند.
من هم به سختی از خودم دفاع می کردم ........ مثل کودکی.
برچسب:
نویسنده: کاوه رادمنش