خرید بک لینک

شام اول جوجه ای نازک بدن

سر ز تخم آورد برون در انجمن

گفته اند فرخنده این مولود باد

نام او با یاد او 1 باد

باشدا تا در پی همنام خود

بر سر ما گسترد آرام خود

رفت ایامی چو بر نوزاد دهر

چشم و گوشش تیز و نو گردیده پر

نام خود بشنیده در شام دعا

گفت مادر از چه دارندم ندا

کیست این دیوی که شد همتای من

او نمیرد جز به سعی و رای من

کیست او سقف سمایش کرده سنگ

بارش رحمت به خاکش کرده ننگ

بایدم تا بهر همنوعان خود

در نبرد آیم به جسم و جان خود

گفت نه ای غنچه ی باغ امید

تو به نامی میدهی او را نوید

هست یکی موعود به دور روزگار

زو براید جمله دیوان را دمار

تیز پرواز است و هم گسترده بال

هست این برکه به پرهایش چو خال

حال دیگر در برم آرام گیر

لقمه از منقار من در کام گیر

رفت ایام و بشد شام چهل

اردکان در سوز و سازی و بحل

مادر موعود کوچک پر ز درد

پر پریشان بوده و چنگال سرد

می خورانیدش، ولی خود ناشتا

شد بدینسان رسم و آئین قضا

آخرین لقمه بدادش در دهان

اوفتاد و شد برون از تن روان

بعد مادر با دلی پر خشم و کین

رفت تا دیوی کشد یا خود دفین

این داستان ادامه دارد

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 12:13

صفحه بندی