من از قلمه زدن گلدونهام فهمیدم گلها به امید زنده اند. تو پستهای پارسالم همیشه می گفتم اتمسفرم غریبه سوز است تا گیاهی پیش خودم ریشه نزنه نمیمونه. تا اینکه یه بار گلدونی تهیهم با خودم گفتم این که نمیمونه یه قلمه ازش بگیرم. قلمه اش ریشه داد و خودش هم برام موند. این کار رو تکرار کردم و همواره خروجی مثبت بود. بعد آموختم گیاهان حتی درک این محور را ندارند که قلمه ریشه نزده همین که اون رو کنار خودشون ببینند میمونند و برگ و بار میدهند.
الان دو سه ماه یه قلمه ازش گرفتم اما ریشه نداده گل اصلی با دیدنش در کنار خودش راضیه.
برگی از امید
آقا جون، مهدی فاطمه؛ منم به امید زنده ام نه به امید تحفه ی ناچیز دنیایی.
به امید بارقه ی نورت از بیکرانگی هستی وگرنه در این شام ظلمت هیچ چیزی دیده نمیشه تا امیدبخش باشه.
با امیدت شام من چون روز شد
هر شکست زندگی پیروز شد
آسمان بسته و تاریک من
با نگاهت گنبد فیروز شد
برچسب:
نویسنده: کاوه رادمنش