خرید بک لینک

آن یکی بود و یکی دیگر نبود

جوجه درنایی بر مادر غنود

تا دو چشمش باز شد بر روزگار

مادرش را دیده بود اندر کنار

سوز پائیز می دمید از نای باد

ساز حرکت می نواخت سرنای باد⁷

مادرش خواند بهر او آواز تر

کهنه آوازی ز تازه تازه تر

روز اول تا ز تخم آورد سر

میشنیدش زو از آن گردیده بر

زمزمه میکرد با مادر پسر

خوش نوایی را دگر باره دگر

گفت مادر ای توام شیرین جان

ای ز تو روشن چراغ دیدگان

صبح چون برخاست گوی زرفشان

گاه پر بگشودن آید بی گمان

گفت مادر ترس بسیار است مرا

گر شود خالی به ناگه زیر پا

گفت جانا آنکه آوردست تو را

خواست اینگونه به امر من یشا

کرد مسخر بهر تو موج هوا

او کشیده آسمانت زیر پا

چون بلندت کرد پستی را مجو

کم نما از خاک زین پس گفتگو

بر بلندی برد او را صبحدم

ترس می کاهید جانش دم به دم

چنگه زد با چنگ خود بر روی پا

هر چه کرد مادر نشد از او جدا

گفت مادر این ستم بر من مدار

درگذر از من به خاکم واگذار

مادرش مستاصل از این قیل و قال

گفت وقت رفتن است و کوچ سال

برگشا زود جان مادر پر و بال

ورنه سرمایت کند آشفته حال

او همی می گفت و گوش آن پسر

از یکی در میشد، آن دیگر بدر

اشک و آه و ناله و فریاد بود

هر حدیث و منطقی بر باد بود

این داستان ادامه دارد

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 12:13

صفحه بندی