خرید بک لینک
دیروز به دیدن پدر و مادر خوبم رفتم گفتم دختر فلانی چه جوریه.مادرم گفت وای من! میخواهی برای پسرت بگیری. تو را به خدا تو برای پسرت زن نگیر. با شیطنت که در کودکی سراغ داشتم با هم دست به یکی کردند سر به سرم گذاشتند.پدر گفت: یادت هست بچه که بود تو مدرسه چه دوستانی برای خودش انتخاب می کرد.مادرم گفت: آره از اول کج سلیقه بود یه دوستش چه قدر بد گل و پررو بود. واقعا مادر جون از کجا پیدا می کردی.اسم دوستام رو یکی یکی از بر بودند می گفتند و می خندیدند.من هم به سختی از خودم دفاع می کردم ........ مثل کودکی.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

دیروز تورات می‌خواندم. وای من چه بد کردند با کتاب خدا.قصه های قرآن را در کنار هم گذاشتند سال و اسم و چندین خرافات و حرام حلال پنداری هم به آن اضافه کردند که اگر چنین نمی کردند در بهترین حالت کتاب کودکانه ی قصه های قرآنی می شد. خداوند در قرآن از قصه ها چون ابزاری برای ساختن انسان استفاده می کند گاهی از اره گاه از سوهان گاه از تیشه و ‌‌‌‌‌.... تا انسان بسازد. قصه ها پراکنده در کارگاه وحی و او چون استادی در کارگاه ابزاری به دورش پخش دارد. حتی در بسیاری از آیه هایش فقط نگاهی به انسان می کند و راز مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

گفت: زنها هم موتور سوار میشن چه جامعه دور از اسلامیگفتم: چه مشکلی داره کجای قرآن نوشته زنها اسب یا خر سوار نشن. ادامه دادم: اگر شما مدعیان حرف نزنید و جلوتر از خدا پیغمبر نروید شیطان دستش خالی میشه. دیگه نمی تونه لابه لای حرفهای قشنگ کارش رو پیش ببره.اون که نمی تونه فقط بگه: فساد و خیانت کنید. مجبوره چند تا حرف خوب هم بزنه که هیچ آدم سالمی نادرست نمی دونه.داشتم می گفتم: تازه فهمیدم چرا قرآن در مورد چیزهایی که خدا حلال کرده ولی مردم حرام میدونند موضع گرفته و نکوهش کرده.نگاهی دوباره بهش کردم آره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

در روز جاری رفتم استخر یادم رفت عینک شنا رو ببرم.عینک قرض نمی‌دادند خواست بخرم ۶۰۰ هزار تومن بود. خیلی پول بود. خلاصه یه کم شنا پا دوچرخه بی مزه رفتم تو قسمت آب درمانی رفتم. روم نمی شد به اونهایی که راه می‌رفتند توی آب و نیاز به عینک نداشتند بگم به من عینک بدهید.بچه های شیطون هم بودند تو دلم به شوخی گفتم یکی از اینها بزنم عینکشون رو بگیرم. آخه تو کرال پشت یکیشون همش آب میرخت رو صورتم.خلاصه آخراش یکی که باهام آشنا بود گفت تو چرا عینک نداری. یه عینک اضافه داشت به من داد و من با چه خوشحالی چند دورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

من از قلمه زدن گلدونهام فهمیدم گلها به امید زنده اند. تو پستهای پارسالم همیشه می گفتم اتمسفرم غریبه سوز است تا گیاهی پیش خودم ریشه نزنه نمیمونه. تا اینکه یه بار گلدونی تهیهم با خودم گفتم این که نمیمونه یه قلمه ازش بگیرم. قلمه اش ریشه داد و خودش هم برام موند. این کار رو تکرار کردم و همواره خروجی مثبت بود. بعد آموختم گیاهان حتی درک این محور را ندارند که قلمه ریشه نزده همین که اون رو کنار خودشون ببینند می‌مونند و برگ و بار می‌دهند.الان دو سه ماه یه قلمه ازش گرفتم اما ریشه نداده گل اصلی با دیدنش در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

امروز شبکه مستند در مورد سیارات منظومه شمسی و اینکه در فلان سال فلان سفینه رو فرستادند در مدارش قرار بگیره و ازش عکس و فیلم بفرسته. با این که این بحثها از علاقمندیهای رتبه یکم است اما حوصله نکردم گوش کنم. حس می کنم همش دروغ است این آدمخوارها هیچ جا نرفتند این حرفها واسه گنده نشون دادن خودشون است. این گنده گوها فقط رفتند آمریکا و استرالیا سر خونه زندگی مردم خونه ساختند. رفتند آفریقا مردم بیچاره ی اونجا را به بردگی بگیرند اومدند خاورمیانه آشوب به پا کردند که نفتش رو کوفت کنند. سفینه شون هم زهره، تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

خداوند از فرط بیکاری برای بنی اسرائیل املاکی زده و سال‌ها برای آنان به دنبال سرزمین است شک دارید جملاتی از عهد عتیق را بخوانیم.چند نمونه از آیات عهد عتیق که بر بخشیده شدن این سرزمین به بنی‌اسرائیل اشاره دارد عبارتند از: ۱ـ خداوند بر ابرام ظاهر شد. فرمود: من این سرزمین را به نسل تو خواهم بخشید. [۱]۲ـ خدا به ابرام فرمود: من همان خداوندی هستم که تو را از شهر اور کلدانیان بیرون آوردم تا این سرزمین را به تو بدهم. [۲]۳ـ آن روز خداوند با ابرام عهد بست و فرمود من این سرزمین را از مرز مصر تا رود فرات بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

رفیق من تو شبهای دعا تو چهار راه محله:رفیق شبهای دعا من تو گرفتاریهام همیشه بوته ای، گیاهی یا گلی بوده که باهاش درد و دل می کردم. ازش میخواستم برام پیش خدا دعا کنه.گلکم گو به خدایت نظرم بنمایداو نگهدار من است و نگه ام بنمایددل بسی تنگ شد از سختی دوران امابو که از لطف و کرم سهل ترم بنمایداین رسم من شده از سه تا بامبو آغاز شده. اون رفیق گرفتاریم بود چند سال پیش و بعد یکی یکی هر دفعه یکی سنگ صبورم بوده. گیاهان خیلی بیشتر از اون چیزی که ما فکر می کنیم حس دارند. از نظر من اونها مظهر اعتماد و توکل بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

اون قدر بیماری مسخره ی مزمن دارم که نمیدونم اگه سالم بودم چه جور آدمی میشدم.مسلما کسی که با خودش درگیر است کمتر به دیگران فکر میکنه. شایدم برام خوب باشه چون به من حالت ایست میده. میگه صبر کن درد دارم.حالت ایست: بیشتر موجودات در پشت سر دیدی ندارند نمیتوانند فقط با دویدن خودشان را از خطر نجات بدهند باید بایستند به اطراف به خصوص پشت سر نگاه کنند بو بکشند هشیار بدون تعصب و قضاوت تا حقیقت را دریابند.ما هم نیاز به مراقبه داریم به هر شکل بدون تعصب، پیشداوری و قضاوت با همین جمله:یک دقیقه صبر کن بعد شروادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:15

شام اول جوجه ای نازک بدنسر ز تخم آورد برون در انجمنگفته اند فرخنده این مولود بادنام او با یاد او موعود بادباشدا تا در پی همنام خودبر سر ما گسترد آرام خودرفت ایامی چو بر نوزاد دهرچشم و گوشش تیز و نو گردیده پرنام خود بشنیده در شام دعاگفت مادر از چه دارندم نداکیست این دیوی که شد همتای مناو نمیرد جز به سعی و رای منکیست او سقف سمایش کرده سنگبارش رحمت به خاکش کرده ننگبایدم تا بهر همنوعان خوددر نبرد آیم به جسم و جان خودگفت نه ای غنچه ی باغ امیدتو به نامی میدهی او را نویدهست یکی موعود به دور روزگارزو براید جمله دیوان را دمارتیز پرواز است و هم گسترده بالهست این برکه به پرهایش چو خالحال دیگر در برم آرام گیرلقمه از منقار من در کام گیررفت ایام و بشد شام چهلاردکان در سوز و سازی و بحلمادر موعود کوچک پر ز دردپر پریشان بوده و چنگال سردمی خورانیدش، ولی خود ناشتاشد بدینسان رسم و آئین قضاآخرین لقمه بدادش در دهاناوفتاد و شد برون از تن روانبعد مادر با دلی پر خشم و کینرفت تا دیوی کشد یا خود دفیناین داستان ادامه دارد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 12:13

قصه از آنجا آغاز شد که دیوی در برکه مرغابیها ظاهر شد. این دیو با دم خود اجازه بارش را به ابرها نمی دهد و آنها را از برکه دور می سازد. با خشکسالی حال مرغابیان رو به وخامت می گذارد و شروع به ناله و زاری به درگاه خدا می نمایند و دیو را لعن و نفرین می کنند. پیرشان می گوید بر دیو سیاه هیچ نفرین و آهی نمی گیرد. حریف این دیو شه مرغی به نام موعود است. برایش چله نگهدارید و صدایش بزنید. در شب اول از چله یک جوجه مرغابی سر از تخم بیرون میاورد. مرغابیها به خاطر این اتفاق نام او را موعود می گذارند. جوجه در شبهای دیگر وقتی قدری بزرگ می شود. نام خود را در دعا و نجوای مرغابیان می شنود. به مادرش می گویند از من کمک می خواهند؟ مادرش آرامش می کند و می گوید تو آن موعود نیستی. در شب چهلم مادرش را از دست می دهد و برای انتقام به سوی دیو میرود تا بکشد یا کشته شود و حالا ادامه ماجرا:خانه ی دیو است اندر قعر چاهتا رسید دودی از آن بگرفته راهناگهان غولی تنومند و سیاهبا دو چشم آشنا کردش نگاهگاه مادر گه پدر گه پیر بودبینوا مسکین و گاهی میر بودکل برکه می نمود از سر به پادیو برکه کی از او باشد جدازیر پای دیوشان موعود بودپر و بالش زخم و خون آلود بوددیده چون افکند بر چشمان پاکدیده اش در دیده دید اندوهناکای ز ما هم دیو و هم موعود زادامر یزدان نیست جز بر عدل و دادتا ز جانی دیو نخوت بردمیدآه ظلمنا به انفسنا کشیداز ستم گم گشته ایم از راه راستوای بر ما نوبت خسران ماستای ز تو یا ربنا، یا ربنارحم کن بر حال ما اغفرلنابا فروغت روز ما کی دیر شدای بسا خود کرده ها تدبیر شدراز مرگ دیومان جادوی توستخال لبها و خم ابروی توستیاد آن روزی که شد روز الستدل به روی غیر تو باید ببست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 12:13

آن یکی بود و یکی دیگر نبودجوجه درنایی بر مادر غنودتا دو چشمش باز شد بر روزگارمادرش را دیده بود اندر کنارسوز پائیز می دمید از نای بادساز حرکت می نواخت سرنای باد⁷مادرش خواند بهر او آواز ترکهنه آوازی ز تازه تازه ترروز اول تا ز تخم آورد سرمیشنیدش زو از آن گردیده برزمزمه میکرد با مادر پسرخوش نوایی را دگر باره دگرگفت مادر ای توام شیرین جانای ز تو روشن چراغ دیدگانصبح چون برخاست گوی زرفشانگاه پر بگشودن آید بی گمانگفت مادر ترس بسیار است مراگر شود خالی به ناگه زیر پاگفت جانا آنکه آوردست تو راخواست اینگونه به امر من یشاکرد مسخر بهر تو موج هوااو کشیده آسمانت زیر پاچون بلندت کرد پستی را مجوکم نما از خاک زین پس گفتگوبر بلندی برد او را صبحدمترس می کاهید جانش دم به دمچنگه زد با چنگ خود بر روی پاهر چه کرد مادر نشد از او جداگفت مادر این ستم بر من مداردرگذر از من به خاکم واگذارمادرش مستاصل از این قیل و قالگفت وقت رفتن است و کوچ سالبرگشا زود جان مادر پر و بالورنه سرمایت کند آشفته حالاو همی می گفت و گوش آن پسراز یکی در میشد، آن دیگر بدراشک و آه و ناله و فریاد بودهر حدیث و منطقی بر باد بوداین داستان ادامه دارد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رادمنش تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 12:13

صفحه بندی